هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۲۵۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای تو آرام دل و جان، از تو دوری چون کنم؟ گرفتد دوری، معاذالله! صبوری چون کنم؟ از تو دوری بیضرورت نیست ممکن، آه! اگر قصهای پیش آید و افتد ضروری چون کنم؟ محنت هجران کشم، یا تلخی هجران چشم؟ یک تن بیمار و چندین بیحضوری چون کنم؟ دور ازو جانم بلب، روزم بشب نزدیک شد الله الله! چون کنم از دست دوری؟ چون کنم؟ من که دلتنگم، هلالی، بیرخ گلرنگ دوست خوشدلی از دیدن گلهای سوری چون کنم؟