هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۲۴۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگر خوانی درونم، بنده این خاندان باشم وگر رانی برونم، چون سگان بر آستان باشم ندانم بنده روی تو باشم یا سگ کویت؟ بهر نوعی که میخواهی، بگو، تا آن چنان باشم چه سگ باشم؟ که آیم استخوانی خواهم از کویت ولی خواهم که از بهر سگانت استخوان باشم چو از شوق تو یک شب خواب در چشمم نمیآید اجازت ده که: شبها گرد کویت پاسبان باشم غم هجر تو دارم، یک زمان از وصل شادم کن چه باشد غم برآید، من زمانی شادمان باشم؟ قبای حسن پوشیدی، سمند ناز زین کردی بنه پا در رکاب، ای عمر، تا من در عنان باشم مرا گفتی: هلالی، در جهان رسوا شدی آخر من آن بهتر که در عشق تو رسوای جهان باشم