هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۲۳۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یار آمد و من طاقت دیدار ندارم از خود گلهای دارم و از یار ندارم شادم که: غم یار ز خود بیخبرم کرد باری، خبر از طعنه اغیار ندارم گفتم: چو بیایی، غم خود با تو کنم شرح اما چه کنم؟ طاقت گفتار ندارم لطف تو بود اندک و اندوه تو بسیار من خود گله اندک و بسیار ندارم گو: خلق بدانند که من رندم و رسوا از رندی و بدنامی خود عار ندارم بیقیدم و از کار جهان فارغ مطلق کس با من و من هم بکسی کار ندارم حال من دل خسته خرابست، هلالی آزرده دلی دارم و غم خوار ندارم