هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۲۲۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عجب شکسته دل و زار و ناتوان شدهام! چنان که هجر تو میخواست، آنچنان شدهام تو آفتابی و من ذره، ترک مهر مکن که در هوای توام، گر بر آسمان شدهام بگفتگوی تو افسانه گشتهام همه جا بجستجوی تو آواره جهان شدهام خدای را، دگر، ای باد، سوی من مگذر که من بکوی کسی خاک آستان شدهام چه گویم از تن بیمار و کنج محنت خویش؟ بتنگنای لحد مشت استخوان شدهام دلم ز شادی عالم گرفته است ولی غمی که از تو رسیده است شادمان شدهام از آن شده است، هلالی، دلم شکاف شکاف که ناوک غم و اندوه را نشان شدهام