هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۱۹۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دردمندم، گر مرا درمان نباشد، گو: مباش دردمندان ترا گر جان نباشد، گو: مباش گر غریبی بر سر کویت بمیرد، گو: بمیر ور گدایی بر در سلطان نباشد، گو: مباش چند روزی با جمالت عشق پنهان باختم بعد ازین این قصه گر پنهان نباشد، گو: مباش عاشق دیوانهام، سامان کار از من مجوی عاشق دیوانه را سامان نباشد، گو: مباش در بتان دل بستهام، دیگر مرا با دین چکار؟ بت پرستم، گر مرا ایمان نباشد، گو، مباش گر هلالی از سر کویت بزاری رفت، رفت این چنین خاری درین بستان نباشد، گو: مباش