واژه جو

نیکوسخن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

نیکوسخن . [ س َ خ ُ / س ُ خ َ ] (ص مرکب ) خوش گفتار. فصیح . (ناظم الاطباء). منطیق . (دستورالاخوان ). خوش کلام . خوش بیان . که سخنش دل نشین است : چه گفت آن سپهدار نیکوسخن که با بددلی شهریاری مکن . فردوسی . آن نکوسیرت و نیکوسخن و نیکوروی که گه جود جواد است و گه حلم حلیم . فرخی . زن کنیزکان داشت ... یکی نیکوسخن . (کلیله و دمنه ).

معنی نیکوسخن | واژه جو