نیما یوشیج | مجموعه اشعار | روی بندرگاه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آسمان یکریز میبارد روی بندرگاه. روی دندههای آویزان یک بام سفالین در کنار راه روی «آیش» ها که «شاخاک» خوشهاش را میدواند. روی نوغانخانه، روی پل – که در سر تا سرش امشب مثل اینکه ضرب میگیرند – یا آنجاکسی غمناک میخواند. همچنین بر روی بالاخانه من (مرد ماهیگیر مسکینی که او را میشناسی) خالی افتاده است اما خانه همسایه من دیرگاهیست. ای رفیق من، که ازین بندر دلتنگ روی حرف من با تست و عروق زخمدار من ازین حرفم که با تو در میان میآید از درد درون خالی است. و درون دردناک من ز دیگر گونه زخم من میآید پر! هیچ آوایی نمیآید از آن مردی که در آن پنجره هر روز چشم در راه شبی مانند امشب بود بارانی. وه! چه سنگین است با آدمکشی (با هر دمی رؤیای جنگ) این زندگانی. بچهها، زنها، مردها، آنها که در خانه بودند، دوست با من، آشنا با من درین ساعت سراسر کشته گشتند.