نیما یوشیج | مجموعه اشعار | خونریزی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پا گرفته است زمانی است مدید نا خوش احوالی در پیکر من دوستانم، رفقای محرم! به هوایی که حکیمی بر سر، مگذارید این دلاشوب چراغ روشنایی بدهد در بر من! من به تن دردم نیست یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی ست که فرود آمده سوزان دم به دم در تن من. تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساختهاند و به یک جور و صفت میدانم که در این معرکه انداختهاند. نبض میخواندمان با هم و میریزد خون، لیک کنون به دلم نیست که دریابم انگشت گذار کز کدامین رگ من خونم میریزد بیرون. یک از همسفران که در این واقعه میبرد نظر، گشت دچار به تب ذات الجنب و من اکنون در من تب ضعف است برآورده دمار. من نیازی به حکیمانم نیست «شرح اسباب» من تب زده در پیش من است به جز آسودن درمانم نیست من به از هر کس سر به در میبرم از دردم آسان که ز چیست با تنم طوفان رفته ست تبم از ضعف من است تبم از خونریزی. یوش. تابستان۱۳۳۱