نیما یوشیج | مجموعه اشعار | آنکه میگرید
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آنکه میگردد با گردش شب گفت و گو دارد با من به نهان. از برای دل من خندان ست آنکه میآید خندان خندان. مردم چشمم در حلقه چشم من اسیر میشتابد از پیش. رفته است از من، از آن گونه که هوش من از قالب سر نگه دور اندیش. تا بیابم خندان چه کسی و آنکه میگرید با او چه کسی ست. رفته هر محرم از خانه من با من غمزده یک محرم نیست. آب میغرد در مخزن کوه کوهها غمناکاند ابر میپیچد، داماناشتر. وز فراز دره (اوجا) ی جوان بیم آورده برفراشته سر. من بر آن خنده که او دارد میگریم و بر آن گریه که اوراست به لب میخندم. و طراز شب را، سرد و خاموش بر خراب تن شب میبندم. چه به خامی به ره آمد کودک! چه نیابیده همه یافته دید! گفت: راهم بنما گفتم او را که: بر اندازه بگو پیشتر بایدت از راه شنید هم چنان لیکن میغرد آب. زخم دارد به نهان میخندد. خنده ناکی میگرید. خنده با گریه بیامیخته شکل گل دوانده است بر آب. هر چه میگردد از خانه به در هر چه میغلتد، مدهوش در آب. کوهها غمناکاند ابرها میپیچند. وز فراز دره (اوجا) ی جوان بیم آورده برفراشته قد.