نوش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نوش کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آشامیدن . نوشیدن : بسش آفرین خواند بر فر و هوش به یادش یکی جام می کرد نوش . فردوسی . جم اندیشه از دل فراموش کرد سه جام می از پیش نان نوش کرد. اسدی . گر ز تلخی قدح می به مثل زهر شود ما به دیدار خداوند جهان نوش کنیم . جبلی . کسی که باده ٔ کین تو نوش خواهد کرد ز شوربختی دردی خورد هم از سر دن . سوزنی . زهر سفر نوش کن اول چو خضر پس برو و چشمه ٔ حیوان طلب . خاقانی . به یاد شاه می کردند می نوش نهاده چون غلامان حلقه در گوش . نظامی . نظامی جام وصل آنگه کنی نوش که بر یادش کنی خود را فراموش . نظامی . سماع ارغنونی گوش می کرد شراب ارغوانی نوش می کرد. نظامی . یک قدح می نوش کن بر یاد من گر همی خواهی که بِدْهی داد من . مولوی . یاری آن است که زهر از قبلش نوش کنی نه چو رنجی رسدت یار فراموش کنی . سعدی . خون دل از ساغر جان کرده نوش حلقه شده بر در دردی فروش . خواجو. ای نور چشم من سخنی هست گوش کن تا ساغرت پُر است بنوشان ونوش کن . حافظ. غیر می هرچه کنم نوش وبال است مرا می اگر خون فرشته ست حلال است مرا. طالب (از آنندراج ). ◄ به لذت نوشیدن . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به معنی قبلی و شواهد ذیل آن شود.