نوش لب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ) (ص مر.) شیرین لب، نوشین لب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لَ) (ص مر.) شیرین لب، نوشین لب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نوش لب . [ ل َ ] (ص مرکب ) شیرین لب . نوشین لب . (ناظم الاطباء). آنکه دارای لبی مکیدنی است . (فرهنگ فارسی معین ) : هزارانْت کودک دهم نوش لب بوندت پرستنده در روز و شب . فردوسی . هر درختی چو نوش لب صنمی است بر زمین اندرون کشان دامن . فرخی . دایم دل تو شاد به دیدار نگاری شیرین سخنی نوش لبی لاله رخانی . فرخی . ای پسر می گسار نوش لب و نوش گوی فتنه به چشم وبه خشم فتنه به روی و به موی . منوچهری . گفته بت نوش لب با لب تو نوش نوش برده می همچو زنگ از دل تو زنگ غم . خاقانی . ز بس کآورد یاد آن نوش لب را دهان پر آب شکّر شد رطب را. نظامی . از نوش لبان این قبیله گردش چو گهر یکی طویله . نظامی . دل خسرو ز عشق یار پرجوش به یادنوش لب می کرد می نوش . نظامی . گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود گفتا به بوسه ٔ شکرینش جوان کنند. حافظ. مفروش به باغ ارم و نخوت شداد یک شیشه می و نوش لبی و لب کشتی . حافظ. هرچند کلبه ٔ ما جای تو نوش لب نیست با ما شبی به روز آر یک شب هزار شب نیست . هاشمی .
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه