نوش خند
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ) (اِمر.) تبسم، شکرخند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ) (اِمر.) تبسم، شکرخند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نوشخند. [ خ َ ] (اِ مرکب ) خنده ٔ شیرین . مقابل زهرخند. (آنندراج ). نوش خند. تبسم . شکرخند. مقابل نیش خند. (فرهنگ فارسی معین ). خنده ٔ بسیار شیرین خوبان . خنده ای سخت از روی نشاط. (یادداشت مؤلف ) : چو گل خوردن باده شان نوشخند چو بلبل به مستی همه هوشمند. نظامی . در نوشخندبرق خطر هست، زینهار بازی مخور ز چهره ٔ خندان روزگار. صائب (از آنندراج ). چون گل شکفته باش در این انجمن که صبح تسخیر کرد روی زمین را به نوشخند. صائب (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ (ص مرکب ) شیرین خنده : رخ را نمکسِتان کنم از اشک شور از آنک چشمم نمک چِنَد ز لب نوشخند او. خاقانی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی