نوسفر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نوسفر. [ ن َ / نُو س َ ف َ ] (ص مرکب ) آنکه تازه به سفر درآمده باشد. (آنندراج ). کسی که تازه سفر کرده باشد. (ناظم الاطباء) : کوس نودولتی از بام سعادت بزنم گر ببینم که مه نوسفرم بازآید. حافظ. ◄ کسی که به مسافرت آموخته نباشد. کسی که عزم میکند نخستین سفر را، یعنی نخستین سفری است که مسافرت میکند. (ناظم الاطباء). آنکه بار اول به سفر رفته است . (یادداشت مؤلف ). که نخستین بار است به سفر رفته و تجربه ٔ کافی در مسافرت ندارد و جهاندیده و مجرب نیست : همسفران جاهل و من نوسفر غربتم از بی کسیم بیشتر. نظامی . پیشتر از جنبش این تازگان نوسفران و کهن آوازگان . نظامی . همتم بدرقه ٔ راه کن ای طایر قدس که دراز است ره مقصد و من نوسفرم . حافظ.