نفوذ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نُ) [ ع. ] (اِ.) اثر کردن در چیزی، داخل شدن در چیزی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نُ) [ ع. ] (اِ.) اثر کردن در چیزی، داخل شدن در چیزی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نفوذ. [ ن َ ] (ع ص ) رسا و درگذرنده در هر کار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). درگذرنده در هر کار. الماضی فی جمیع اموره . نَفّاذ. (از اقرب الموارد). رجوع به نَفّاذ شود.
نفوذ. [ ن ُ ] (ع مص ) درگذشتن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). گذشتن تیر از آنچه بدان آید. (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ١٠٠). بیرون گذشتن تیر از آنچه برآن آید. (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). رجوع به نفاذ شود. ◄ جاری شدن فرمان و نامه . (غیاث اللغات ). روان شدن فرمان . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ١٠٠). روان گشتن قضا و فرمان و آنچ بدان ماند. (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). رجوع به نفاذ شود. ◄ اثر کردن . (غیاث اللغات ). ◄ (اِمص ) روانی . روائی : نفوذ سخن، نفوذ کلام، نفوذ کلمه . (یادداشت مؤلف ). ◄ گذر. درگذشتگی و دخول در چیزی و زوژ و فرورفتگی . (ناظم الاطباء). متنفذ بودن . در دیگران اثر داشتن . مطاع و نافذالکلمه بودن به سبب موقعیت علمی یا مالی یا اجتماعی .
مترادف و متضاد واژهدان
رخنه، رسوخ، سرایت تاثیر، نفاذ اعتبار، توانایی، قدرت
واژگان فارسی سره واژهدان
فروروی، فرو روی، رهیافت، رخنه کردن، رخنه، راهیابی، راه یابی