واژه جو

نظارت کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

نظارت کردن . [ ن َ رَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نگریستن . دقت و تأمل کردن در چیزی . پائیدن و مراقبت کردن . رجوع به نظارت شود. ◄ سرکار و مباشر شدن . ناظری کردن .

معنی نظارت کردن | واژه جو