واژه جو

نشاننده

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

نشاننده . [ ن ِ ن َن ْ دَ / دِ ] (نف ) که می نشاند. ◄ که نشستن فرماید : به فرمان شه آن سخنگوی مرد نشست و نشاننده را سجده کرد. نظامی . ◄ منصوب کننده : گراینده ٔ تاج و زرین کمر نشاننده ٔ شاه بر تخت زر. فردوسی . ◄ کارنده . که غرس کند. که نهال و درختی غرس کند : که هرک افکند میوه ای زین درخت نشاننده را گوید آن نیک بخت . نظامی .

معنی نشاننده | واژه جو