نجوع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نجوع . [ ن َ ] (ع اِ) آرد جو و مانند آن که آن را به آب و یخ تنک کنند مثال دوغ و ستور را خورانند تا فربه گردد، و آن رامدید نیز نامند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). آب و آردی که شتر را خورانند. (المنجد). ◄ نجوع الصبی ؛ شیر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) ماء نجوع ؛ آب ساده و خوشگوار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آبی گوارنده . (مهذب الاسماء).
نجوع . [ ن ُ ] (ع مص ) مدید خورانیدن ستور را. (از منتهی الارب ) (آنندراج ). آردآب خورانیدن به ستور. (ناظم الاطباء). نجوع خورانیدن شتر را. (اقرب الموارد). ◄ گواریدن طعام . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). گواریدن . گوارا شدن . ◄ اثر کردن علف در ستور و سخن و پند و خطاب در مردم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). اثر کردن سخن وپند و دارو. (فرهنگ خطی ). اثر کردن دارو و طعام . (منتهی الارب ). یقال : نجع فیه الدواء و الطعام او الکلام ؛ دخل فأثر فیه . (المنجد). ◄ به طلب نیکوئی و آب و علف شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نجع. به طلب گیاه رفتن . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ درخوردن رنگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ). سیر خوردن جامه رنگ را. (فرهنگ خطی ). ◄ رسیدن (به شهر). (از اقرب الموارد) (از المنجد).