نجم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نَ) [ ع. ] (اِ.) ستاره. ج. نجوم، انجم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نَ) [ ع. ] (اِ.) ستاره. ج. نجوم، انجم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نجم . [ ن َ ] (اِخ ) حسن کرمانی، معروف به شهرویه و حکیم نجم الدین . این دو بیت را مؤلف صبح گلشن از او آورده است : جز حادثه هرگز طلبم کس نکند یک پرسش گرم جز تبم کس نکند ور جان به لب آیدم به جز مردم چشم یک قطره ٔ آب بر لبم کس نکند. در مجمعالفصحا نیز چند قطعه از او نقل شده است بی آنکه از حال و زمانش اطلاعی به دست دهد. از جمله در وصف قلم : ای گشاده زبان و بسته میان ترجمان دلی تو همچو زبان در زبان تو گنجهای هنر در بیان تو رازهای نهان شبه زائی همی و مشک خوری وآنگهی در سیه گهرپنهان صورتت چشم خصم را تیری است کهرباپیکری شبه پیکان . رجوع به تذکره ٔ صبح گلشن ص ٥٠٧ و مجمعالفصحا ج ١ و قاموس الاعلام ج ٦ شود.
نجم . [ ن َ ] (ع اِ) ستاره . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (السامی ) (برهان قاطع) (غیاث اللغات ) (دستوراللغة) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ). کوکب . (اقرب الموارد) (المنجد). اختر. ج، اَنجُم، انجام، نجوم، نُجُم : همچو من در میان خلق ضعیف در میان نجوم نجم سها. مسعودسعد. نجم زحل سواددواتش نهم چنانک جرم سهیل ادیم قلمدان شناسمش . خاقانی . بنده چون زی حضرتت پوید ندارد بس خطر نجم سفلی چون شود شرقی ندارد بس ضیا. خاقانی . - نجم ثاقب ؛ رجوع به ثاقب شود : کان رأی الامام القادرباﷲ رضی اﷲعنه و قدس روحه نجماً ثاقباً. (تاریخ بیهقی ص ٣٠٠). ◄ نبات بی ساق . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گیاه بی ساق . (فرهنگ نظام ). مقابل شجر. (از اقرب الموارد). هر گیاه بی تنه که آن را به هندی بیل گویند، مثل درخت کدو وخیار و عشق و پیچان و غیره . (غیاث اللغات ). هر نبات که تنه ندارد. (السامی فی الاسامی ). هر گیاه که ساق ندارد. (مهذب الاسماء) (بحرالجواهر). رستنی بی ساق . (دستور اللغة). نجمه . یقطین . عدیم الساق . ◄ ثیل . نام نباتی است که آن را ثیل نیز گویند. نجیل . نجیر. اغرسطس . (یادداشت مؤلف ). ◄ وقت معین . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ حلول نجم ؛ حلول اجل . انقضاء و مدت . منقضی شدن . آخر شدن . برسیدن و سر آمدن مهلت . (یادداشت مؤلف ). ◄ اصل . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء) (المنجد): لیس لهذا الحدیث نجم ؛ ای اصل . (منتهی الارب ). ◄ پارچه ای که در روزهای عید وشادی برای جمع کردن پول میگسترانند. (ناظم الاطباء). ◄ بمعنی بیدگیاه است که گزمازج باشد، و آن ثمر درخت گز است که عرب ثمرةالطرفاء خوانند. نجمه . (برهان قاطع). کلمه ٔ عربی است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). رجوع به نجم و نجمة شود. ◄ وظیفه ازهر چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ آنچه از بدهی که در موعدی معین ادا شود. (از المنجد). قسط. (یادداشت مؤلف ) : ملک عفو فرمود و از کرده و گفته ٔ او درگذشت بر قرار پانزده هزار درم که ... به سه نجم به خزانه رسد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٠٧). - نجم نجم ؛ مقسطه . (یادداشت مؤلف ). قسط به قسط. قسطقسط. قسطی : صد بوسه فام خواستم از نجم، نجم نجم بر من شمرد بوسه به درپوش لعل فام هرچند نجم نجم ستاندم ز نجم بوس خواهم که جمله جمله گزارم به نجم فام . سوزنی . - نجماً بنجم ؛ قسط به قسط : مهلتی توقفی باشد تا وی این حاصل را نجماً بنجم به سه سال بدهد. (تاریخ بیهقی ). ◄ مروارید خوشاب . (الجماهر بیرونی ص ١٢٥). قسمی مروارید مدحرج که آن را خوشاب نامند. (یادداشت مؤلف ). ◄ (مص ) برآمدن ستاره . (یادداشت مؤلف ). ◄ برآمدن گیاه . (یادداشت مؤلف ). ◄ (اِ) النجم ؛ رنگی در بدن اسب جز آن رنگ که همه ٔ تن اسب بدان رنگ است، چنانکه اندک سفیدی در تن اسب سرخ . (از صبح الاعشی ج ٢ ص ١٩).
نجم . [ ن َ ] (اِخ ) (الَ ...) پروین . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ٩٨) (السامی ) (مهذب الاسماء) (غیاث اللغات ). ثریا. (غیاث اللغات ) (المنجد) (السامی ). نامی است خاص پروین را. (مهذب الاسماء). اسم علم است پروین را، و الف و لام در وی لازم . قوله تعالی : و بالنجم هم یهتدون، و یقال : طلع النجم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). این کلمه را با الف و لام، عرب درمورد ستاره ٔ ثریا اطلاق کنند و چون گویند طلع النجم، منظورشان ستاره ٔ پروین باشد. (اقرب الموارد).
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه