واژه جو

نامجو

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

نامجو.(نف مرکب ) نامجوی . رجوع به نامجوی شود : به تفرش دهی هست با نام او نظامی از آنجا شده نامجو. نظامی . ◄ شخص دلیر. (فرهنگ نظام ). نامجوی . ◄ جاه طلب . جویا و طالب مقام و منصب . ◄ (اِ مرکب ) نام روز دهم از ماههای ملکی . (جهانگیری ) (از فرهنگ نظام ). رجوع به نامجوی شود.

مترادف‌ها و واژه‌های مرتبط

معنی نامجو | واژه جو