واژه جو

نافذحکم

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

نافذحکم . [ ف ِ ح ُ ] (ص مرکب ) فرمانروا. مطاع . نافذالامر. نافذالحکم . که فرمان وی روان است : شاه مسعود براهیم که در ملک جهان خسرو نافذحکم و ملک کامرواست . مسعودسعد.

معنی نافذحکم | واژه جو