واژه جو

ناخجسته

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

ناخجسته . [ خ ُ ج َ ت َ / ت ِ ] (ص مرکب ) شوم . بدقدم . نافرخنده . مشئوم . نحس . نامبارک . نامیمون . منحوس . که خجسته و فرخنده نیست : جغد را نفرین کرد و برین واسطه مردمان عجم او را شوم دانند بانگ ناخجسته واﷲ که او را هیچ گناه نباشد. (قصص الانبیاء ص ٣٣). از پیل و بوم شوم تر و ناخجسته تر دیدار روی اوست به سیصدهزار بار. سوزنی .

مترادف‌ها و واژه‌های مرتبط

معنی ناخجسته | واژه جو