واژه جو

میرداد

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

میرداد. (اِ مرکب ) رئیس و پیشوا و رئیس قضاوت و عدالت . (ناظم الاطباء). رئیس عدلیه . دادبیک . (یادداشت مؤلف ) : کم کن این آزار و این بدها مجوی میرداد اینجاست خاموش ای پسر. سنائی . ◄ میریساول یا چاوش باشی که در دیوان پادشاهی امر و نهی او مجری است . (ازشعوری ج ٢ ورق ٢٦٣).

معنی میرداد | واژه جو