مکب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مکب . [ م ُ ک ِب ب ] (ع ص ) بر رو درافتنده . (غیاث ) (آنندراج ). سرنگون شده و بر روی افتاده . قوله تعالی : افمن یمشی مکباً علی وجهه . (ناظم الاطباء). ◄ بر رو دراندازنده، مشتق از اکباب که به روافکندن و به روافتادن است، لازم و متعدی هر دو آمده . (غیاث ) : اعوذ باﷲ من الفقر المکب و مجاورة من لااحب . (گلستان، از امثال و حکم ج ١ ص ١٨٦).
مکب . [ م ُ ک َب ب ] (ع ص ) بر رو انداخته شده . (غیاث ) (آنندراج ).
مکب . [ م ِ ک َب ب ] (ع ص ) آن که اکثر سرنگون باشد. مِکباب . (منتهی الارب ). کسی که بیشتر زمین را می نگرد و سرنگون باشد. (ناظم الاطباء). آن که بسیار بر زمین می نگرد. (از اقرب الموارد).