مولوی | مثنوی معنوی | دفتر ششم | بخش ۵۹ - مثل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن یکی میشد به ره سوی دکان پیش ره را بسته دید او از زنان پای او میسوخت از تعجیل و راه بسته از جوق زنان همچو ماه رو به یک زن کرد و گفتای مستهان هی چه بسیاریدای دخترچگان رو بدو کرد آن زن و گفتای امین هیچ بسیاری ما منکر مبین بین که با بسیاری ما بر بساط تنگ میآید شما را انبساط در لواطه میفتید از قحط زن فاعل و مفعول رسوای زمن تو مبین این واقعات روزگار کز فلک میگردد اینجا ناگوار تو مبین تحشیر روزی و معاش تو مبین این قحط و خوف و ارتعاش بین که با این جمله تلخیهای او مرده اویید و ناپروای او رحمتی دان امتحان تلخ را نقمتی دان ملک مرو و بلخ را آن براهیم از تلف نگریخت و ماند این براهیم از شرف بگریخت و راند آن نسوزد وین بسوزدای عجب نعل معکوس است در راه طلب