مولوی | مثنوی معنوی | دفتر ششم | بخش ۴۰ - صفت آن عجوز
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چونک مجلس بیچنین پیغاره نیست از حدیث پست نازل چاره نیست واستان هین این سخن را از گرو سوی افسانه عجوزه باز رو چون مسن گشت و درین ره نیست مرد تو بنه نامش عجوز سالخورد نه مرورا راس مال و پایهای نه پذیرای قبول مایهای نه دهنده نی پذیرنده خوشی نه درو معنی و نه معنیکشی نه زبان نه گوش نه عقل و بصر نه هش و نه بیهشی و نه فکر نه نیاز و نه جمالی بهر ناز تو بتویش گنده مانند پیاز نه رهی ببریده او نه پای راه نه تبش آن قحبه را نه سوز و آه