مولوی | مثنوی معنوی | دفتر دوم | بخش ۴۵ - تملق کردن دیوانه جالینوس را و ترسیدن جالینوس
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گفت جالینوس با اصحاب خود مر مرا تا آن فلان دارو دهد پس بدو گفت آن یکیای ذو فنون این دوا خواهند از بهر جنون دور از عقل تو این دیگر مگو گفت در من کرد یک دیوانه رو ساعتی در روی من خوش بنگرید چشمکم زد آستین من درید گرنه جنسیت بدی در من ازو کی رخ آوردی به من آن زشترو گر ندیدی جنس خود کی آمدی کی بغیر جنس خود را بر زدی چون دو کس بر هم زند بیهیچ شک در میانشان هست قدر مشترک کی پرد مرغی مگر با جنس خود صحبت ناجنس گورست و لحد