مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شماره ۵۹۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
برون شوای غم از سینه که لطف یار میآید تو همای دل ز من گم شو که آن دلدار میآید نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او مرا از فرط عشق او ز شادی عار میآید مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید که کفر از شرم یار من مسلمان وار میآید بروای شکر کاین نعمت ز حد شکر بیرون شد نخواهم صبر گر چه او گهی هم کار میآید رویدای جمله صورتها که صورتهای نو آمد علم هاتان نگون گردد که آن بسیار میآید در و دیوار این سینه همیدرد ز انبوهی که اندر در نمیگنجد پس از دیوار میآید