مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شماره ۳۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای عاشقانای عاشقان آمد گه وصل و لقا از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا ای سرخوشانای سرخوشان آمد طرب دامن کشان بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما آمد شراب آتشینای دیو غم کنجی نشین ای جان مرگ اندیش روای ساقی باقی درآ ای هفت گردون مست تو ما مهرهای در دست تو ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا ای مطرب شیرین نفس هر لحظه میجنبان جرس ای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زنای صبا ای بانگ نای خوش سمر در بانگ تو طعم شکر آید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا بار دگر آغاز کن آن پردهها را ساز کن بر جمله خوبان ناز کنای آفتاب خوش لقا خاموش کن پرده مدر سغراق خاموشان بخور ستار شو ستار شو خو گیر از حلم خدا