مهر دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مهر دادن . [ م ُ دَ ] (مص مرکب ) مهر کردن . اثر مهر بر نوشته ای پیدا آوردن : ارقام و احکام و پروانجات که عالیجاه منشی الممالک طغرا می کشد مهر دادن آن مختص دواتدار مذکور است ... و جای او که می ایستد آن است که در صف قورچیان یراق در پهلوی قورچی صدق که مهردار «مهر شرف نفاذ» نیز بود ایستاده می شد. (تذکرةالملوک صص ٢٦-٢٧). - به مهر دادن ؛ به مرحله ٔ مهر شدن رساندن : چنانچه صاحب منصبان رقم منصب خود رابه جهت مدافعه ٔ رسوم مقرره به مهر مهرداران نمی داده اند... (تذکرةالملوک ص ٢٦). ◄ کارت سفید دادن . دست او را گشادن . مطلق العنان ساختن .اختیار مطلق دادن . پروانه و سند و طغرا دادن : تو را خوبی به خوبی مهر داده بتان پیش تو سر بر خط نهاده . (ویس و رامین ).
مهر دادن . [ م َ دَ ] (مص مرکب ) کابین دادن . کابین کردن .