مهدی اخوان ثالث | زمستان | لحظه دیدار
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانهام، مستم باز میلرزد، دلم، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های! نخراشی به غفلت گونهام را، تیغ های، نپریشی صفای زلفکم را، دست و آبرویم را نریزی، دل ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است