مهدی اخوان ثالث | زمستان | در میکده
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در میکدهام، چون من بسی اینجا هست میحاضر و من نبردهام سویش دست باید امشب ببوسم این ساقی را کنون گویم که نیستم بیخود و مست در میکدهام دگر کسی اینجا نیست واندر جامم دگر نمیصهبا نیست مجروحم و مستم و عسس میبردم مردی، مددی، اهل دلی، آیا نیست؟