منصب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ صَ) [ ع. ] (اِ.) مقام، شغل رسمی. ج. مناصب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ صَ) [ ع. ] (اِ.) مقام، شغل رسمی. ج. مناصب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منصب . [ م ُ ص ِ ] (ع ص ) هم ّ منصب ؛ اندوه رنج آور. (منتهی الارب ). هم ّ و اندوه رنج آور. (ناظم الاطباء).
منصب . [ م ُ ص َب ب ] (ع ص ) ریخته شده مانندآب . (ناظم الاطباء). ریخته . (یادداشت مرحوم دهخدا) : کوهی است که آن را قراقورم خوانند... و سی رودخانه آب از آن منصب است . (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ١ ص ٣٩). رجوع به انصباب شود. ◄ گرفتار عشق . ◄ زمین نشیب دار. (ناظم الاطباء).
منصب . [ م ِ ص َ ] (ع اِ) دیگدان آهنی . (منتهی الارب ). ابزاری آهنین که دیگ را بر آن نصب کنند. ج، مناصب . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). سه پایه . (یادداشت مرحوم دهخدا).
مترادف و متضاد واژهدان
پایگاه، جاه، درجه، قدر، مرتبه، مقام پیشه، سمت، شغل، کار
فرهنگ طیفی واژهدان
مقام، پست، اتوریته، امارت، وزارت، نیابت، سلطنت، امامت، امیری قدرت اجرایی، مسئولیت، اختیارات، حیطه اقتدار، حیطه کار زمام امور بزرگی، منزلت، مرتبه، ارج، جاه، بزرگواری، لیاقت، عزت، عظمت، جلال، شوکت، اعتبار، موقعیت قدر، ارزش، پایه، مکان، جا، درجه، مرتبه، ردیف نجبا شغل
واژگان فارسی سره واژهدان
فرمندی، رده، جا، پایه