منشق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منشق . [ م َ ش َ ] (ع اِ) بینی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
منشق . [ م ُ ش ِ ] (ع ص ) بویاننده ٔ نشوق که دارویی است دربینی کردنی و دربینی کننده آن را. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آنکه دارو در بینی می نهد. (ناظم الاطباء). رجوع به انشاق شود.
منشق . [ م ُ ش َق ق /م ُ ] (ع ص ) شکافته شونده و پاره شونده . (غیاث ) (آنندراج ). شکافته شده و دریده . (ناظم الاطباء). شکافتن . چاک . دوپاره . پاره . (یادداشت مرحوم دهخدا) : به باغ آرزو خصمت سیه رو باد چون فندق دلش چون پسته پیوسته به دست قهر تو منشق . ابن یمین . - منشق شدن ؛ شکافته شدن . پاره شدن .(از یادداشت مرحوم دهخدا). - منشق کردن ؛ شکافتن . چاک دادن . پاره کردن . (از یادداشت مرحوم دهخدا).
مترادف و متضاد واژهدان
پاره، شکافته ترکیده، منفجر