واژه جو

منجنیق انداز

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

منجنیق انداز. [ م َ ج َ اَ ] (نف مرکب ) منجنیق اندازنده . آنکه با منجنیق سنگ یا جز آن اندازد : خلیل وار بتان بشکند که نندیشد ز آفرازه ٔ نمرود منجنیق انداز. سوزنی . برون او همه دیوان منجنیق انداز درون او همه دیوان آفتاب نقاب . بدر چاچی (از آنندراج ). رجوع به منجنیق شود.

معنی منجنیق انداز | واژه جو