واژه جو

مقابلت کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

مقابلت کردن . [ م ُ ب َ / ب ِ ل َ ک َ دَ ](مص مرکب ) برابری کردن . ایستادگی کردن : مقابلت نکند با حجر به پیشانی مگر کسی که تهور کند به نادانی . سعدی . و رجوع به مقابله و ترکیب های آن شود.

معنی مقابلت کردن | واژه جو