واژه جو

معنبر شدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

معنبر شدن .[ م ُ عَم ْ ب َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) به عنبر آغشته شدن .عنبر آلوده شدن . معطر گشتن . خوشبو شدن : نوک کلک از شرح خلق او معنبر می شود صدر شرع از فر جاه او مزین آمده ست . جمال الدین عبدالرزاق . معنبر شد از گرد او صیدگاه . نظامی .

معنی معنبر شدن | واژه جو