معشر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ شَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- گروه، جماعت.<BR>۲- خویشاوندان شخص ج. معاشر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ شَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- گروه، جماعت. ۲- خویشاوندان شخص ج. معاشر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معشر. [ م ُ ع َش ْ ش َ ](ع ص ) ده گوشه . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ در شاهد زیر به معنی ده یک اخذ شده آمده است : وز خمس پی عشر چنویی که دهند آن این از چه مخمس شد و آن از چه معشر. ناصرخسرو (دیوان ص ١٧٥). ◄ از انواع مسمط که هر بند آن ده مصراع باشد.
معشر. [ م ُ ع َش ْ ش ِ ] (ع ص )آنکه شترانش بچه آورده باشند. ◄ صاحب شتران عشار شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معشر. [ م َ ش َ ] (ع اِ) گروه . (مهذب الاسماء) (ترجمان القرآن ). گروه مردم . ج، معاشر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). جماعت . (اقرب الموارد) : و یوم یحشرهم جمیعاً یا معشرالجن قد استکثرتم من الانس ... (قرآن ١٢٨/٦). یا معشر الجن و الانس الم یأتکم رسل منکم .... (قرآن ١٣٠/٦). یا معشر الجن و الانس ان استطعتم .... (قرآن ٣٣/٥٥). یکی حصار قوی بر کران شهر و در آن ز بت پرستان گرد آمده یکی معشر. فرخی . ای معشر یاران که رفیقان منید عیش خوش خویشتن منغص مکنید. سعدی . ◄ گروه خویشان و گروه دوستان . (ناظم الاطباء). صیغه ٔ اسم مکان است از عشرت که به رفق زندگانی کردن است از این جهت گروه دوستان و خویشان را معشر گویند. (غیاث ) (آنندراج ). ◄ مردم و جن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).جن و انس . (اقرب الموارد). ◄ زن و فرزندو اهل مرد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ ده گان و گویند جاؤا معشر معشر؛ ده ده آمدند. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).