معسکر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ عَ کَ) [ ع. ] (اِ.) لشگرگاه، اردوگاه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ عَ کَ) [ ع. ] (اِ.) لشگرگاه، اردوگاه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معسکر. [ م ُ ع َ ک َ ] (ع اِ) لشکرگاه . (تفلیسی ) (منتهی الارب ) (غیاث ) (آنندراج ). لشکرگاه و اردوگاه و محل عسکر. (ناظم الاطباء) : لشکر جود را به گیتی در جز کف راد تو معسکر نیست . عنصری . ولیک گشت هزیمت ز پیش لشکر روم سپاه زنگ و معسکرش گشت زیر و زبر. مسعودسعد. در ناف عالمی دل ما جای مهر تست جای ملک میان معسکر نکوتر است . خاقانی . گرد معسکرت فلک ساخت حنوط اختران زانکه نجوم ملک را شاه فلک معسکری . خاقانی . پوشندگان خلعت ایمان گه الست ایمان صفت برهنه سران در معسکرش . خاقانی . عید ملایک است ز لشکرگه ملک دیوی غلام بوده به دریا معسکرش . خاقانی . - معسکر زدن ؛ لشکرگاه زدن . اردو زدن : ای خیل ادب صف زده اندر کنف تو ای علم زده بر در فضل تو معسکر. ناصرخسرو. - معسکر ساختن ؛ لشکرگاه ترتیب دادن . اردوگاه ساختن : ساحت این هفت کشور برنتابد لشکرش شاید از خضرای نه چرخش معسکر ساختند. خاقانی . گر مخالف معسکری سازد طعنه ای در برابر اندازد. خاقانی . ◄ جای گردهم آیی . (از اقرب الموارد). موضع تجمع. (محیط المحیط) (المنجد).
معسکر. [ م ُ ع َ ک ِ ] (ع ص ) آنکه اردو می زند و مشق می دهد سپاه را و فرمانده ٔ اردو و صاحب منصبی که تعیین لشکرگاه می کند. (ناظم الاطباء).