معسر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ س) [ ع. ] (اِفا.) درویش، تنگدست.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ س) [ ع. ] (اِفا.) درویش، تنگدست.
(مُ عَ سِّ) [ ع. ] (اِفا.) سخت کننده، دشوارکننده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معسر. [ م ُ ع َس ْ س َ ] (ع ص ) دشوار. (غیاث ) (آنندراج ) : آن میسر نبود اندر عاقبت نام او باشد معسر عاقبت تو معسر از میسر بازدان عاقبت بنگر جمال این وآن . مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ١٢). و رجوع به تعسیر شود.
معسر. [ م ِ س َ ] (ع ص ) مرد تنگ گیر غریم را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). مردی که برغریم تنگ گیرد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معسر. [ م ُ س ِ ] (ع ص ) درویش . (دهار).درویش تنگدست . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). دست تنگ . آنکه در تنگی است . آنکه در سختی است . مقابل موسر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : از سواد شب برون آرد نهار وز کف معسر برویاند یسار. مولوی . ◄ (اصطلاح حقوقی ) کسی است که بواسطه ٔ عدم کفایت دارایی یا دسترسی نداشتن به مال خود قادر به پرداخت هزینه ٔ دادرسی یا دیون خود(اعم از محکوم ٌبه و اوراق لازم الاجرای ثبت و مالیات ) نباشد . (از ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی ) : وام دارشرح این نکته شدم مهلتم ده معسرم زان تن زدم . مولوی . غریم مقر بر غارم معسر صبر کند. (مجالس سعدی ص ٢٢). رجوع به اعسار شود.