معری
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ رّا) [ ع. ] (اِمف.) برهنه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ رّا) [ ع. ] (اِمف.) برهنه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معری . [ م َ ع َرْری ] (اِخ ) ابوالعلاء. رجوع به ابوالعلاء معری شود.
معری . [ م َ ع َرْ ری ] (ص نسبی ) منسوب است به معرةالنعمان که شهری است در شام . (از انساب سمعانی ). منسوب به شهر معرة النعمان . (ناظم الاطباء). و رجوع به معرةالنعمان شود.
معری . [ م ُ ع َرْ را ] (ع ص ) برهنه و عریان و ناپوشیده . (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط). برهنه . مجرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ بی مو. (ناظم الاطباء). ◄ معاف و آزاد. (ناظم الاطباء). ◄ فرج معری ؛ کس که گوشت پاره ٔ پایین تلاق باریک شده به کنارش چسفیده باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ اسمی که عامل بر آن داخل نشده باشد مانند مبتدا. ◄ (اصطلاح عروض ) بیت که از ترفیل و اذاله و اسباغ سالم باشد. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از محیط المحیط). ضربی باشد که هیچ بر اصل آن زیادت نکرده باشند چنانکه به اسباغ و اذالت و ترفیل کنند. (المعجم چ مدرس رضوی ص ٤٨). نزد عروضیان عرب عبارت است از ضرب که عاری از زیادتی باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ).