واژه جو

معرکه کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

معرکه کردن . [ م َرَ ک َ / م َ رِ ک ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شیرین کاشتن . کاری را به نحوی جالب و تحسین آمیز انجام دادن : امروز فلانی در آواز خواندن معرکه کرد. (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). سخت خوب از عهده برآمدن . قیامت کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معرکه شود.

مترادف‌ها و واژه‌های مرتبط

معنی معرکه کردن | واژه جو