معرکه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ رَ کِ یا کَ) [ ع. معرکة ] (اِ.)<BR>۱- میدان جنگ و رزمگاه. ج. معارک.<BR>۲- (عا.) کار پُر - اهمیت، هنگامه، غوغا.<BR>۳- کسی که کار مهم انجام دهد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ رَ کِ یا کَ) [ ع. معرکه ] (اِ.) ۱- میدان جنگ و رزمگاه. ج. معارک. ۲- (عا.) کار پُر - اهمیت، هنگامه، غوغا. ۳- کسی که کار مهم انجام دهد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معرکه . [ م َ رَ ک َ / م َ رِ ک ِ ] (از ع، اِ) جنگ گاه و جای کارزار و این صیغه ٔ اسم ظرف است از عرک که «به معنی مالیدن و گوشمال دادن و خراشیدن » است . چون دلیران در کارزار همدیگر را می مالند لهذا جنگ گاه را، «معرکه » اسم ظرف شد. (غیاث ). میدان کارزار. نبردگاه . حربگاه . ج، معارک . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : میان معرکه از کشتگان نخیزد دود ز تف آتش شمشیر و خنجرش خنجیر. خسروانی (از لغت فرس چ اقبال ص ١٤٠). سنگی بر پای چپ او آمده بود آن شهامت بین که آن درد بخوردو در معرکه اظهار نکرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥٣). ای یافته به تیغ و بیان تو زیب و جمال معرکه و منبر. ناصرخسرو. حربگه مرد سخندان بسی صعب تر از معرکه ٔ حملت است . ناصرخسرو. به معرکه اندر با دشمنان چو بحر بجوش به مجلس اندر بر دوستان چو ابر ببار. مسعودسعد (دیوان ص ١٩٣). به مجلس اندر رویش بلند خورشید است به معرکه اندر تیرش ستاره ٔ سیار. مسعودسعد (دیوان چ رشید یاسمی ص ١٩٣). در معرکه برهان مبین تیغ تو بیند چون چشم نهد خصم تو برهان مبین را. امیرمعزی . تیغ همام گفت که ما اعجمی تنیم در معرکه زبان ظفر ترجمان ماست . خاقانی . نیست چون پیل مست معرکه لیک عنکبوتی است روی بر دیوار. خاقانی . شیر سیاه معرکه خاقان کامران باز سفید مملکه بانوی کامکار. خاقانی . از فروغ تیغ، سوزان شد هوای معرکه وز تف هیجا به جوش آمد زمین کارزار. (از ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٢٠٩). چو در معرکه برکشم تیغ تیز به کوهه کنم کوه را ریزریز. نظامی . در معرکه ٔ تو شیر مردان بر ریگ همی زنند دنبال . عطار. سیلیش اندر برم در معرکه زانکه لاتلقوا بایدی تهلکه . مولوی (مثنوی چ خاور ص ٣٧٢). - معرکه ٔ جهاد ؛ میدان جنگ . (ناظم الاطباء). - معرکه ٔ کارزار ؛ میدان جنگ . (ناظم الاطباء). ◄ جنگ . رزم . نبرد : به روز معرکه به انگشت گر پدید آید ز خشم برکند از دور کیک اهریمن . منجیک (از لغت فرس چ اقبال ص ٢٥٧). به روز معرکه پیکان تیر او کرده تن مخالف دین همچو خانه ٔ زنبور. وطواط. چون شه پیلتن کشد تیغ برای معرکه غازی هند را نهدپیل به جای معرکه . خاقانی . به زخم شمشیر سر و سینه ٔ یکدیگر می شکافتند و سرها چون گوی در میدان معرکه می انداختند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٥١). به روز معرکه ایمن مشو ز خصم ضعیف که مغز شیر برآرد چو دل ز جان برداشت . سعدی . تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی که روز معرکه بر تن زره کنی مو را. سعدی . ◄ بسیاربسیار قابل توجه در بدی یا نیکی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آنکه کار بسیار مهم و قابل توجه انجام دهد: فلانی معرکه است . و رجوع به معرکه کردن شود. ◄ جای انبوهی مردم و با لفظ گرفتن و بستن مستعمل . (آنندراج ). جای تماشا و جای هنگامه و غوغا. (ناظم الاطباء). جایی از شارع عام یا میدانها که مشعبدان و حقه بازان و مارگیران و دیگر شیادان بساط خویش گسترند و عوام مردم را بر خود گرد کنند تا کیسه ٔ آنان تهی و جیب و آستین خود پر کنند. جایی از میدانها یا گذرگاهها که سخنوری یا مدیحه خوانی یا قصه سرایی یا مسئله گویی یا مارگیری و یا شعبده بازی بساط خویش گسترد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معرکه گرفتن و معرکه بستن شود. - معرکه برپا شدن ؛سر و صدا راه افتادن . جنجال راه افتادن . جنجال برپاشدن . دعوا و مرافعه : من جواب تو به آیین ادب خواهم داد تا میان من و تو معرکه برپا نشود. ایرج (از فرهنگ لغات عامیانه ). - معرکه برپا کردن ؛ معرکه راه انداختن . (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). و رجوع به ترکیب بعد شود. - معرکه راه انداختن ؛ معرکه برپا کردن . سروصدا کردن . جنجال و افتضاح راه انداختن . دعوا و مرافعه کردن . (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ). - معرکه ٔ طاس باز ؛ مجمعی که در آنجا بازی به طاس کنند. (آنندراج ) : افتد ز بس که طشت کسی هر نفس ز بام روی زمین چو معرکه ٔ طاس باز شد. سلیم (از آنندراج ). - امثال : بر خرمگس معرکه لعنت ؛ از خرمگس معرکه کسی را اراده کنند که بر گفتار هنگامه گیران اعتراض آرد. و مثل را در نظایر این مورد استعمال کنند. (امثال و حکم ج ١ ص ٤١٨). ◄ هنگامه و غوغا و ازدحام . (ناظم الاطباء). - معرکه شدن ؛هنگامه شدن و ازدحام کردن مردمان . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
آوردگاه، رزمگاه، میدان هنگامه، ازدحام پیکار، جدال، جنگ شاهکار، کارشایان دردسر، گرفتاری، مخمصه نمایش خیابانی فوقالعاده، عالی شگفتانگیز گرم، پررونق
واژگان فارسی سره واژهدان
هنگامه، گیر و دار