مظهر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ هَ) [ ع. ] (اِ.) محل ظهور، جای آشکار شدن. ج. مظاهر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ هَ) [ ع. ] (اِ.) محل ظهور، جای آشکار شدن. ج. مظاهر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مظهر. [ م َهََ ] (ع اِ) جای بالا رفتن . (منتهی الارب ) (آنندراج )(از اقرب الموارد). محل صعود و جای بالا رفتن . ج، مظاهر. (ناظم الاطباء). ◄ محل ظهور و جای آشکارا شدن و جایی که در آن چیزی دیده میشود و آشکارا میگردد. (ناظم الاطباء). جلوه گاه . محل ظهور. جای پیدایش . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : دل وجان اهل معنی ... به وجود مبارک آن معدن خلال جلال و مظهر دولت و اقبال مسرور. (المعجم چ دانشگاه ص ٢٥). - مظهرالعجائب ؛ پیدایشگاه شگفتیها. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مظهرخوان ؛ خواننده ٔ مظهر و اشاره است به کتاب «مظهرالعجایب » عطار نیشابوری : مظهرم گویی بباید سوختن چشم مظهرخوان بباید دوختن . عطار. - مظهر قنات ؛ آنجا که آب قنات در سطح زمین عیان و جاری شود. محل پیدایش آب قنات بر روی زمین . ◄ در تداول، نماینده . مثل . نمایشگر. نشان دهنده . مجسم شده ٔ چیزی : فلائی مظهر تقوی و پرهیزگاری است . ◄ تماشاگاه و منظر و تماشاخانه . (ناظم الاطباء).
مظهر. [ م ُ هََ ] (ع ص ) پیدا. (دستورالاخوان چ نجفی ص ٥٩١). آشکار کرده . آشکار شده . و هویدا گشته . (ناظم الاطباء). مترادف ظاهر. (از کشاف اصطلاحات الفنون ) : در حضرت خلیفه کجا ذکر من شدی گر نیستی مدد ز کرامات مظهرش . خاقانی . - های مظهر ؛ های ملفوظ مانند های پادشاه و فربه . (ناظم الاطباء).
مظهر. [ م ُ هَِ ] (ع ص ) خداوند ستور برنشست . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). خداوند ستور سواری . ج، مظهرون . (ناظم الاطباء). یقال بنوفلان مظهرون . (ناظم الاطباء). ای منهم ظهر. (منتهی الارب ). ◄ شتر گرمی نیمروز رسیده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). شتری که در گرمای نیمروز رسیده باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ در وقت ظهیره آینده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). در نیم روز آینده و در نیمروز سیرکننده . (ناظم الاطباء). ◄ مأخوذ از تازی، آشکاراکننده و نمودار نماینده . (ناظم الاطباء) : فلیکن ان النور هوالظاهر فی حقیقة نفسه المظهر لغیره بذاته . (حکمت اشراق سهروردی ص ١١٣). و الحرکة و الحرارة کل منها مظهر للنور. (حکمت اشراق سهروردی ص ١٩٥).
مترادف و متضاد واژهدان
تجلیگاه، تماشاگاه، تماشاگه، جلوهگاه، محل ظهور، منظر تجلی، نمود نماد، نشانه
واژگان فارسی سره واژهدان
نمودگاه، نمادین، نماد، نشان، جای بالا رفتن، جایآشکارشدن
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه