مشعل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ عَ) [ ع. ] (اِ.) قندیل، چراغدان. ج. مشاعل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ عَ) [ ع. ] (اِ.) قندیل، چراغدان. ج. مشاعل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشعل . [ م ُ ع َ ] (ع ص ) افروخته شده . (ناظم الاطباء). ◄ سریع و تند وخشمگین : جاء فلان کالحریق المشعل ؛ ای مسرعاً غضبان . (اقرب الموارد). و رجوع به مدخل قبل معنی دوم شود.
مشعل . [ م ِ ع َ ] (ع اِ) پالونه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مشعال . صافی . (از اقرب الموارد). ◄ خنور از چرم که در وی نبیذ کنند. ج، مَشاعل . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مِشعال . چیزی که اهل بادیه قطعاتی از چرم را به هم دوزند و بر چهار پایه از چوب استوار کنند شراب را، چه آنان را آوند شیشه ای نباشد. ج، مَشاعل . (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط).
مشعل . [ م َ ع َ ] (ع اِ) مشعلة. قندیل و پلیته . (منتهی الارب ). قندیل . ج، مَشاعل . (اقرب الموارد). قندیل و پلیته . ج، مشاعل . قندیل بزرگ مشبک و پایه دار که شبها در جلو پادشاهان و امرا کشند و نیز در عروس کشی پیشاپیش عروس کشند. (ناظم الاطباء). چوب بلندی است که بر سر آن ژنده ٔ روغن آلوده بچینند و بسوزند روشنایی را. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). چراغدان بزرگ . و در هندوستان، چیزی باشد که بر چوبی لته ها بسته روغن بر آن اندازند و در ایام جشن و هنگام سواری شب می افروزند و گاهی بجای چوب از برنج و نقره نیز سازند. (آنندراج ) : و بسیار شمع و مشعل افروختند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٤٩). نزدیک شهر مشعل پیدا آمد از دور در آن صحرا از جانب غزنی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥١). جمله لشکر با سلاح و تعبیه و مشعلهای بسیار افروخته روان گردید. (تاریخ بیهقی ). یکیت مشعله باید یکی دلیل به راه دلیل خویش نبی گیر و از خرد مشعل . ناصرخسرو. رانده اول شب بر آن کهپایه و بشکسته سنگ نیمشب مشعل به مشعر نور غفران دیده اند. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ١٠٠). مشعل یونس و چراغ کلیم بزم عیسی و باغ ابراهیم . نظامی . ز ما رنجه و راحت اندوز ما چراغ شب و مشعل روزما. نظامی . احتیاج شمع نبود کلبه ٔ عشاق را. زآنکه در هر گوشه از داغی سواد مشعلی است . مخلص کاشی (از آنندراج ). - مشعل برکردن ؛ مشعل زدن و برافروختن . (آنندراج ) : یزک صبح به محشر نبرد راه دگر گر شبی برنکند رای منیرت مشعل . سلمان (از آنندراج ). - مشعل خاوری ؛ مشعله ٔ خاوری . کنایه از خورشید جهان آراست . (آنندراج ). و رجوع به مشعله ٔ خاوری ذیل مشعله شود. - مشعل زدن ؛ مشعل سوختن و برافروختن . (از آنندراج ) : زآن پیشتر که درد تو برداردم ز خاک مشعل ز داغ بر در دیوانه میزدم . میرزا جلال اسیر (از آنندراج ). - مشعل گیتی فروز ؛ مشعله ٔ گیتی فروز : نیمشبان کآن ملک نیمروز کرد روان مشعل گیتی فروز. نظامی . و رجوع به مشعله ٔ گیتی فروز ذیل مشعله شود. - مشعل وادی کلیم ؛ تجلیی که موسی علیه السلام را در وادی ایمن در تاریکی ظاهر شده بود. (آنندراج ) (غیاث ). ◄ مرحوم دهخدا این کلمه را معادل برولور فرانسوی آورده است . و آن آلتی است مشتعل ساختن گاز یا مواد سوختنی در حمام، لکوموتیو، نانوایی و جز آن را.
مترادف و متضاد واژهدان
فروزه، قندیل چراغ
فرهنگ طیفی واژهدان
پیهسوز، شمع، شمعدان، قندیل، چراغ، روشنایی (گازی)، کبریت، روشنکننده فروزه وسایل رساندن سوخت، فتیله، انبر
واژگان فارسی سره واژهدان
ناردان، فروزانه، آتشدان