مشرق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ رِ) [ ع. ] (اِ.) خاور، جای طلوع خورشید.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ رِ) [ ع. ] (اِ.) خاور، جای طلوع خورشید.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشرق . [ م ُ ش َرْ رَ ] (ع اِ) نمازگاه . (آنندراج ) (صراح اللغة). نمازگاه . منه : این منزل المشرق ؛ ای مکان الصلاة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) جامه ٔ سرخ رنگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ قلعه ٔ آهک اندود. (منتهی الارب ) (آنندراج ). قلعه ٔ گچ اندود. ◄ گوشت خشک شده در آفتاب . (ناظم الاطباء). و رجوع به مدخل بعد شود.
مشرق . [ م ُ رِ ] (ع ص ) روشن . تابان . (از ناظم الاطباء). نیر. تابان . درخشان . درفشان . درخشنده . رخشنده . درفشنده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و هرگاه صفرا آمیخته بود با خون، بول سرخ و درفشان بود و به تازی مشرق گویند.(ذخیره ٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مشرق . [ م َرِ ] (ع اِ) جای برآمدن آفتاب . نقیض مغرب . (آنندراج ). برآمدنگاه آفتاب، نقیض مغرب . جای برآمدن خورشید. ج، مشارق . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). جای برآمدن ستاره . (ترجمان القرآن ). خراسان . (مفاتیح ). برآمدنگاه آفتاب، ضد مغرب . ج، مشارق . باختر و آن طرف از چهار طرف افق که آفتاب برمی آید و طلوع میکند. (از ناظم الاطباء). باختر. (تفلیسی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).فرهنگستان ایران «خاور» را معادل این کلمه گرفته است . و رجوع به واژه های نو فرهنگستان ایران شود. یکی از چهار جهت اصلی مقابل مغرب . خورآسان . خراسان . جای برآمدن خورشید. آنجا که آفتاب یا ستاره ٔ دیگر برآید. ج، مشارق . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : چو از مشرق او سوی مغرب رسید ز مشرق شب تیره سر برکشید. فردوسی . که هر بامدادی چو زرین سپر ز مشرق برآرد فروزنده سر. فردوسی . دری را از آن مهر خوانده ست مشرق دری را از آن ماه خوانده ست خاور. فرخی . براند خسرو مشرق به سوی بیلارام بدان حصاری کز برج او خجل ثَهلان . عنصری . گفتی از مغرب به مشرق کرد رجعت آفتاب لاجرم حاج از حد بابل خراسان دیده اند. خاقانی . شه مشرق که مغرب را پناه است قزل شد، کافسرش بالای ماه است . نظامی . - طاووس مشرق خرام ؛کنایه از آفتاب است : سحرگه که طاووس مشرق خرام برون زد سر از طاق فیروزه فام . نظامی . - مشرق گشاده زال زر، یا بال زر ؛ صبح دمیده و آفتاب برآمده . (از برهان ) (از ناظم الاطبا) (از آنندراج ). ◄ گاه «مشرق » گویند و مراد اقصی موضع از بلاد معموره در نواحی مشرق باشد. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).قسمت شرقی ایران بزرگ : و میر خراسان به بخارا نشیند وز آن سامان است و ایشان را ملک مشرق خوانند. (حدود العالم چ دانشگاه ص ٨٩). بخارا شهری بزرگ است ... و مستقر ملک مشرق است . (حدود العالم ایضاً ص ١٠٦). به مشرق و مغرب سخن من روان است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧٢). اندر سال پنجاه مغیره بمرد و معاویه، کوفه، زیاد را داد با فرود آن و جمله خورآسان و هرچند که اسلام بود از مشرق . (مجمل التواریخ و القصص چ بهار ص ٢٩٦). تاج بخش ملک مشرق بود این نه بس باشد برهان اسد. خاقانی . مشرق و مغرب بودت زیر درخت سخن رسته ز شروان نهال رفته به عالم شمار. خاقانی . - مشرق زمین ؛ در شاهد زیر ظاهراً کنایه از چین است : ز حد حبش عزم چین ساختم ز مغرب به مشرق زمین تاختم . نظامی . ◄ بخشی از کره ٔ زمین که در مشرق قرار دارد، مقابل مغرب . ◄ فارسیان به معنی مطلق جای [ بر ]آمدن چیزی استعمال کنند. (آنندراج ) : مشرق خمیازه می سازددهن را حرف پوچ مستی بی درد سر خواهی لب پیمانه شو. صائب (از آنندراج ). ز اشک و آه ضعیفان خاکسار بترس که بود مشرق طوفان تنور پیرزنی . صائب (ایضاً).
مترادف و متضاد واژهدان
خاور، خاوران، شرق، نیمروز مطلع مشرقزمین (متضاد: باختر، مغرب)
واژگان فارسی سره واژهدان
خاور