مسلخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ لَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- کشتارگاه، جای پوست کندن.<BR>۲- رخت کن، رخت کن گرمابه. ج. مسالخ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ لَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- کشتارگاه، جای پوست کندن. ۲- رخت کن، رخت کن گرمابه. ج. مسالخ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسلخ . [ م َ ل َ ] (ع اِ) محل سلخ و جائی که در آن گوسفند را پوست می کنند. ج، مسالخ . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). جای پوست کشیدن چارپایان به معنی ذبح کردن حیوانات . (آنندراج ) (غیاث ). آنجا که گوسفند از پوست بیرون کنند. (مهذب الاسماء). کشتارگاه . سلاخ خانه . (یادداشت مرحوم دهخدا) : عدوی جاه ترا بخت بد نهازشده ست به پای خویش همی آردش سوی مسلخ . سوزنی . در آن مسلخ آدمیزادگان زمین گشته کوه از بس افتادگان . نظامی . زین چنین عمری که مایه ی ْ دوزخ است مر قصابان غضب را مسلخ است . مولوی . ◄ آنجا که جامه در گرمابه برکنند. (مهذب الاسماء). آنجا که جامه بیرون کنند در گرمابه . (دهار). بُنه . بینه . رخت کن . سربینه . سربنه . سرحمام . (یادداشت مرحوم دهخدا). جامه کن : این جهان مسلخ گرمابه ٔ مرگ آمد هرچه داری بنهی پاک در این مسلخ . ناصرخسرو. به وقتی که بیرون آمدیم هرکه در مسلخ گرمابه بود همه بر پای خاسته بودند. (سفرنامه ٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص ٢٥٧). چون از گرمابه بیرون آید اندر مسلخ بخسبد تا عرق کند. (ذخیره ٔخوارزمشاهی ). در جنب خانه حمامی عالی و مسلخی منقش به کاشی تراشیده و جامهای رنگین ساخته . (تاریخ جدید یزد).
مترادف و متضاد واژهدان
سلاخخانه، مذبح، کشتارگاه قتلگاه رختکن (گرمابه)
واژگان فارسی سره واژهدان
کشتارگاه