مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | قصاید | شماره ۹۷ - در مدح امیر ابوالفتح عارض
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هم شب مست وار و عاشق وار بودم از روی دوست برخوردار گه مرا داد شکرش بوسه گاه سروش مرا گرفت کنار خوب حالی و خوش نشاطی بود دوش با روی او مرا نهمار چه کنم قصه تا به روز بداشت لذت عشرتش مرا بیدار در میان سخن مرا گفتی نیست امسال کار تو چون پار حشمتی داشتی تو را به شکوه همتی داشتی تو بس بسیار صدرهها دیدمت ملمع نقش جبهها دیدمت مهلهل کار چه رسید و چه اوفتاد و چه شد که درآمد تو را خلل به یسار هم از اینسان بعید خواهی رفت شوخگن جبه چارکن دستار سخت مجهول نیستی آخر عور گردی تو را نیاید عار شادی آمد مرا ازین شفقت خنده آمد مرا ازین گفتار گفتمای ماه روی مشکین زلف بت دلجوی و لعبت دلدار راست گفتی و نیک پرسیدی بشنو و گوش و هوش زی من دار خواجه بوالفتح عارض لشکر اصل حری و سید احرار بود گشته مرا خریداری که بدو تیز شد مرا بازار صید کردی به جود و شکر مرا آن مه جود ورز شکر شکار جامهها دادی مرا ز خاصه خویش نادره حلیت و بدیع نگار کارگاهی ز بهر من کردی شب و روز از برای من بر کار جامهها بافتندی از پی من که نبافد کسی به هیچ دیار منقطع شد چنان ز من برش که از آن نزد من نماند آثار لاجرم جبه و دراعه من از عتابی و برد گشت این بار هیچ جرمی نکردهام هرگز کاید او را همی زمن آزار دوستیام چنان که او خواهد که دعا گویمش به لیل و نهار مادحیام چنان که او داند گفته در مدح او بسی اشعار شاعریام که هیچ برش را هیچ وقتی نکردهام انکار کهتریام چنان که او گوید بر مرادش مرا ره و رفتار مشفقیام چنان که او جوید که ندارم خبر ز عرض شمار من ندانم همی که یک رهکی از چه معنی گرفت کارم خوار ای بزرگی که مثل تو ننمود هیچ وقتی سپهر آئینه دار باغ عز تو را ندیده خزان میجود تو را نبوده خمار روز اقبال تو نبیند شب گل احسان تو ندارد خار مدحت تو شرف دهد ثمره خدمت تو سعادت آرد بار طیبتی شاعرانه کردم من تا نبندی دل اندرین زنهار غرض آن بود تا نخست مرا فهم گردد ز شاعری اسرار قصهای را که نظم خواهد کرد بر طرازد سخن بدین هنجار گر چه در شعر تیز دیدار است از من افزون نباشدش دیدار منم آن جادوی سخن که به نظم آرم اندر خزان به طبع بهار در زمانه ز گفتهای منست شعر هامون نورد و کوه گذار قوت طبع من کند آسان هر چه از باب شعر شد دشوار نشود جز به من گشاده دری که ضرورت بر آن زند مسمار مر مرا دولت تو فرماید که همیشه همی رود هموار مهربان با تو خسرو عالم وز تو خشنود ایزد دادار