مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | قصاید | شماره ۲۸۲ - گفتگو با خویشتن
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای سرد و گرم دهر کشیده شیرین و تلخ دهر چشیده اندر هزار بادیه گشته بر تو هزار بادیه وزیده بیحد بنای آز کآشفته بیمر لباس صبر دریده در چند کارزار فتاده در چند مرغزار چریده اقلیمها به نام سپرده در دشتها به وهم دویده در سمجهای حبس نشسته با حلقههای بند خمیده در بحرها چو ابر گذشته در دشتها چو باد تنیده بیبیم در حوادث جسته بیباک با سپهر چخیده اندوه بوته تو نهاده واندیشه آتش تو دمیده گردون تو را عیار گرفته یک ذره بر تو بار ندیده اعجاز گفته تو شنوده انصاف کرده تو گزیده سحر آمده به رغبت و اشعارت از تو به گوش حرص شنیده باغیست خاطر تو شکفته شاخیست فکرت تو دمیده هر کس بری ز شاخ تو برده هر کس گلی ز باغ تو چیده وان سر بریده خامه بیحبر رزق تو از تو باز بریده افزون نمیکند ز لباده برتر نمیشود ز ولیده وان کسوتی که بختت رشته ست نابافته ست و نیم تنیده تا چند بود خواهی بیجرم در کنج این خراب خزیده لرزان به تن چو دیو گرفته پیچان به جان چو مار گزیده چهره ز زخم درد شکسته قامت ز رنج بار خمیده جان از تن تو چیست گسسته هوش از سر تو پاک رمیده چشمت ز گریه جوی گشاده جسمت به گونه زر کشیده ادبار در دم تو نشسته افلاس بر سر تو رسیده نه پی به گام راست نهاده نه میبه کام خویش مزیده اشک دو دیده روی تو کرده نار چهار شاخ کفیده گویی که دانه دانه لعلست زو قطره قطره خون چکیده از بهر خوشهای را بسیار بر خویشتن چونال نویده در چشم تو امید گلی را صد خار انتظار خلیده شمشیر سطوت تو زده زنگ شیر عزیمت تو شمیده سرو طراوت تو شکسته روز جوانی تو پریده بر مایه سود کرد چه داری ای تجربت به عمر خریده حق تو مینبیند بینی این سرنگون به چندین دیده حال تو بیحلاوت و بیرنگ مانند میوه ایست مکیده هم روزی آخرت برساند ایزد بدانچه هست سزیده مسعود سعد چند کنی ژاژ چه فایده ز ژاژ لبیده