مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | قصاید | شماره ۱۷۷ - ناله از گرفتاری
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو گوگرد زد محنتم آذرنگ که در خاکم افکند چو بادرنگ همی هر زمان اژدهای سپهر ز دورم بدم درکشد چون نهنگ برآورد بازم بر آن کوهسار که بگرفت چنگم ز خرچنگ چنگ همی گویدای طالع سرنگون چرایی همه ساله با من به جنگ خداوند تو بادپایست و من ازو مانده زینگونهام پای لنگ ازین اختران او شتابندهتر تنم را چرا داد چندین درنگ شد از ظلمت خانهام چشم کور شد از پستی پوششم پشت تنگ درین سمج هرگز نگنجیدمی به صد چاره و جهد و نیرنگ و رنگ گرم تن نگشتی ازینسان نزار ورم دل نبودی ازینگونه تنگ چه کردم منای چرخ کز بهر من کشی اسب کین را همی تنگ تنگ نه همخانه آهوان بودهام که همخوابهام کردهای با پلنگ همی تا کیم کرد باید نگاه به پشت و بدخش غیلواژ و رنگ ز عمرم چه لذت شناسی که هست طعامم کبست و شرابم شرنگ دو گونه نوا باشدم روز و شب ز آواز زاغ و ز بانگ کلنگ چه مایه طرب خیزد آن را ز دل که او را ازینسان بود نای و چنگ بترسم همی کز نم دیدگان زند روی آیینه طبع زنگ چرا ناسپاسی کنم زین حصار چو در من بیفزود فرهنگ و هنگ همی شاه بندم کند هست فخر همی روزگارم زند نیست ننگ هنرهای طبعی پدیدار شد تنم را ازین انده و آذرنگ ز زخم و تراشیدن آید پدید بلی گوهر تیغ و نقش خدنگ نشد سنگ من موم ازین حادثه نه آب من از گرد شد تیره رنگ ازیرا که بر من بلا و عنا چو آبست و چون گرد بر موم و سنگ یقین دان تو مسعود کاین شعر تو یکی سنگ شد در ترازوی سنگ