مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | قصاید | شماره ۱۶۶ - صفت اراده خویش و آرزوی سفر خراسان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو عزم کاری کردم مرا که دارد باز رسد به فرجام آن کار کش کنم آغاز شبی که آز برآرد کنم به همت روز دری که چرخ ببندد کنم به دانش باز اگر ندارم گردون نگویدم که بدار وگر نتازم گردون نگویدم که بتاز نه خیره گردد چشم من از شب تاری نه سست گردد پای من از طریق دراز به هیچ حالی هرگز دو تا نشد پشتم مگر به بارگه شهریار وقت نماز چو در و گوهر در سنگ و در صدف دایم ز طبع و خاطر از نظم و نثر دارم راز ز بیتمیزی این هر دو تا چو بندیشم چو بیزبانان هرگز به کس نگویم راز نمیگذارد خسرو ز پیش خویش مرا که در هوای خراسان یکی کنم پرواز اگر چه از پی عزست پای باز به بند چو نام بندست آن عز همی نخواهد باز بیا بکش همه رنج و مجوی آسانی که کار گیتی بیرنج مینگیرد ساز فزونت رنج رسد چون به برتری کوشی که ماندهتر شوی آنگه که بر شوی به فراز